خرید بک لینک
یادمه حدود ۱۱ یا ۱۲ سالم بود تکواندو رو شروع کردم قدیم فقط سبک کیوروگی (مبارزه ای) کار میشد و واقعیتش بدنم به اون درجه قدرت رسیده بود و حرکات دست و پام صدا داشت ولی جرات زدن کسی رو نداشتم تا کمربند ابی رفتم و برای ازمون قرمز تو قسمت حرکات ترکیبی رد شدم و دیگه ادامه ندادمحتی چند باری رفتم اسم نوشتم ولی نشد برمسال ۱۴۰۰ شروع کردم ادامه دادن و متوجه شدم که سبکای تکواندو سه قسمت شده: مبازره و پومسه و هانمادانگ، و خوب باشگاهی که رفتم پومسه کار میکردن اینم استاد ازم حرکات پا گرفت بعد قبولم کرد کمربند قرمز شدم سال ۱۴۰۱ دان ۱ گرفتم ۱۴۰۲ هم دان ۲ حتی دوتا مسابقه پومسه شرکت کردم که اولی حریف داشتمو اول شدم دومی حریف نداشتم واول شدم ،مسابقه دوم خیلی رو نظم حرکات دست و پام اثر گذاشت و همیشه حرف استادمون دورسرم میچرخه که باید زمین ببینی تا بدنت خودشو نشون بده ... تونستم چیزی که تو گذشته از خودم دریغ کردم رو باز تجربه کنم.امسال فصل قشنگتری برام رقم خورد و با خیلی ترسهایی که داشتم روبرو شدم.پ.ن:سبک پومسه بهترین و بی اسیب ترین هست ،سبک پومسه فقط فرم نمایشی زده میشه واینکه ورزشکار انعطاف بیشتری نسبت به دو سبک دیگه داره، ناگفته نماند که سخته راحت نیست و باید حرکات دست و پا هماهنگ پیش برن و حتی گردش کمر موقع حرکت به این طرف و اون طرف . + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:57 توسط خانم مهندس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 15:32

خیلی وقتا از زدن حرفام پشیمون میشدم چون پشتش تفکر نبود فقط شکستن دلم بود که شخص مقابل متوجه میشد و بیشتر ازارم میداد ولی یه مدتیه راضیم که یا جواب نمیدم یا کوتاه و مختصر جواب دادم ،همیشه ی خدا از تیکه انداختن بیزار بودم و البته ناگفته نیست تو فرهنگ شهر ما حرفاشون با تیکه بوده ولی من بیزار بودم از تیکه انداختن هنوزم هستمپ ن: هنوزم فک میکنم ۱۷ سالمه + نوشته شده در جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 3:32 توسط خانم مهندس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 1:35

من قبلی یه سری ویژگی ها داشت این بود که از همه چیز سرسری رد میشد و خودشو آزار نمیداد، نادان بود ،فکر نکرده عمل میکرد و اصلا هدفی نداشت من قبلی دختر 18 ساله بودمن جدید خودشو آزار میده هدف داره ولی از خودش راضیه چون تکلیفش معلومه من جدید دختر 33 سالس هدفاش جهت داره الان از خودش راضیه که به خودش افتخار میکنه قراره کولاک به پا کنه،کاری که نتونست تو 18 سالگی انجام بده رو تو 30 سالگی انجام داد خودشو یشتر شناخت واسه ارزوهاش تلاش کرد خیلی خوبه + نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳ ساعت 14:49 توسط خانم مهندس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: يکشنبه 24 تير 1403 ساعت: 11:48

دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

درخانه ی زهرا همه معراج نشین اند

آنجاکه به جز چادراو نیست گلیمی

ایام #فاطمیه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:23 توسط مامان ثنا  | 

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:13

یه نظر توی پست قبلم پر از حرف های زشت بود (بیشتر ناسزا به ائمه و رهبر بود) که کلا مفهومی ازش دریافت نکردم .ولی ایشون رو به ارامش دعوت میکنم .من کاره ای از مملکت نیستم مبنا رو بر این میزارم که ایشون درد و دل کردن

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:13

امروز یه حرکت زدم و تمام نا امیدی ها و موج های ناراحت کننده رو از صفحه وبلاگم پاک کردم....گذشته هیچ کمکی به من نمیکنه دردهای گذشته یاد اوریش امدم نابود میکنه و از حرکت باز میداره پیش به سوی آینده قشنگترین حس دنیاس ممنونتم خدای خوبی ها .......

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 27 مهر 1401 ساعت: 14:46

یه روزایی انقد انرژی ندارم که مثل به مولکول شناور میشم ...

خیلی دلم میخواد برم تو بین الحرمین فقط خیره شم به گنبدت آقا

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:24 توسط مامان ثنا  | 

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 27 مهر 1401 ساعت: 14:46

حالو هوای این روز محلمون با عطر شهید مفقود الاثر پر شده ...

شهیدی که با سربند ما همه سرباز تو ایم خمینی به خانه بازگشت...

خوش آمدی سرور محله ...تو پیام اور خبری بودی که از خط خمینی برنگردیم ....

#شهید_فریدون_ابراهیمی

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 11:7 توسط مامان ثنا  | 

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 18 خرداد 1401 ساعت: 6:14

دختر قشنگم پارسال تولد حضرت ابوالفضل بود که تو به دنیا اومدی وخنده رو لبای ما کاشتی.سال 99بدترین روزها و بدترین حال ها رو داشتم.کاش زود بره این سال  این روزها وقتی میرم خونه بابام به کمد سیسمونی که نگاه میکنم  حس خوبی بهم دست میده میرم بغلش میکنم انگار بوی تو رو میده  روزای اول زایمانم میگفتم بزار یه کم رو.پابشم خودم دوباره سیسمونی رو میچینم که  فرشته مرگ  مهلت نداد.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 16:57 توسط مامان ثنا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:38

سال که نو شد من نو نشدم من در حسرت تو که پارسال این موقع درون من بودی و خبر نداشتم که  ۹ روزه دیگه قراره مهمون خونه من بشی و ۱۴ روز دیگه بار سفر ببندی و بری  ... موقع عکس گرفتنم یادت افتادم که پارسال عکس میگرفتم و  تو درون من ورجه وُورجه میکردی.... همش به خدا میگم خدایا ناراضی نیستم از گرفتنش فقط بهم حق بده دلتنگش بشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:38

ولادت حضرت ابوالفضل هر سال خاطره ساز ترین روز زندگی من که مادرشدنه برام رقم خورد ....ولی راضی هستم به تقدیر خداوند متعال هر چه را که از من گرفت مطمئن هستم بهم برمیگردونه ..من دومین سالی هس که در نبود تو هستم پارسال داغون و حیرون ولی امسالمو سعی کردم خوب بسازم و من میتونم ... + نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 3:57 توسط مامان ثنا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:38

امروز بعد از شش ماه از نبودنت جلسه کارشناسی تو تشکیل شد .و ما و دکتر کودکان بیمارستان تو نطام پزشکی حرفامون رو مطرح کردیم .دکتر کودکان که رفت رفتم جلوش وایسادم و فقط دلیل خواستم که چرا دیدی بچه من مشکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: سه شنبه 16 دی 1399 ساعت: 21:01

سلام خدای مهربون .فک کنم من زبون حرف زدن باهات رو بلد نیستم خدا من کلی خواسته دارم چرا خودمو به در و دیوار میزنم انگار نه انگار.خدا چرا هرچی زاری میکنم دلت به حالم نمیسوزه .خدا من داغ دیدم .دلم میخوادادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: سه شنبه 16 دی 1399 ساعت: 21:01

این روزا باز هم بهترم با نبودنت کنار اومدم .نه اینکه دوستت نداسته باشم .چرا تو هرلحظه که فک کنی من یادتم و دوستت دارم.من تو رو از دست ندادم .من همیشه بودنت کنارم رو حس میکنم .من فقط به این نتیجه رسیدم که باید زندگی کرد با هر سختی که هست .من ادامه میدم چون ادم ها باید درست زندگی کنند

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: سه شنبه 16 دی 1399 ساعت: 21:01

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﯽ

ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ

ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ. . .

برچسب: نویسنده: هلیا حبیبی تاريخ: يکشنبه 16 تير 1398 ساعت: 12:50

صفحه بندی